دانلود پاورپوینت درس هشتم هدیه های آسمان پایۀ پنجم دبستان «دونامه» .

مطالب دیگر:
پروژه کارآفرینی بسته بندی خرما(با ظرفیت 5000 تن در سال)پروژه کارآفرینی بسته بندی گوشت قرمز(با ظرفیت بسته بندی 1600 تن گوشت قرمز در سال)پروژه کارآفرینی بسته بندی مواد غذایی(به ظرفیت 2075 تن بسته بندی مواد غذایی پودر و گرانول در سال)پروژه کارآفرینی بسته بندی میوه(با ظرفیت 2200 تن در سال )پروژه کارآفرینی بهره برداری از معدن خاک نسوز(با ظرفیت 10000 تن در سال)پروژه کارآفرینی بهره برداری از معدن سنگ نمک(با ظرفیت 30000 تن در سال)پروژه کارآفرینی بهره برداری از معدن گچ و خاک(با ظرفیت 100000 تن در سال)پروژه کارآفرینی پرورش اردک مادر(به ظرفیت 5000 قطعه در سال)پروژه کارآفرینی تولید ابزار دقیق آزمایشگاهی(فاصله یاب لیزری)پروژه کارآفرینی تولید ادوات کشاورزی(به ظرفیت 75 تن در سال )پروژه کارآفرینی تولید ادوات کشاورزی(دیسک افست)پروژه کارآفرینی تولید اکسید کروم(با ظرفیت 120 تن در سال)پروژه کارآفرینی تولید الکترود(با ظرفیت 2500 تن در سال)پروژه کارآفرینی تولید انواع پوشک کامل بچه(با ظرفیت 500000 بسته در سال)پروژه کارآفرینی تولید پودر گوشت و استخوان(با ظرفیت 300 تن در سال)پروژه کارآفرینی تولید پوشال کولر(با ظرفیت 690 تن در سال)پروژه کارآفرینی تولید تابلوهای معرق کاری(به ظرفیت 500 تابلو)پروژه کارآفرینی تولید ترانس مهتابی 40 وات و 20 وات( با ظرفیت 400000 عدد در سال )پروژه کارآفرینی تولید جوراب زنانه(با ظرفیت 1260000 جفت در سه شیفت)پروژه کارآفرینی تولید حوله(با ظرفیت 120 تن در سال)
دو, نامه|1071296|bqu
در حال حاظر فایل کامل و برتر با عنوان دانلود پاورپوینت درس هشتم هدیه های آسمان پایۀ پنجم دبستان «دونامه» . آماده دریافت می باشد برای مشاهده جزئیات فایل به ادامه مطلب یا دریافت فایل بروید.

دانلود پاورپوینت درس هشتم هدیه های آسمان پایۀ پنجم دبستان «دونامه»

فرمت فایل: پاورپوینت

تعداد اسلاید: 14

دو نامه

امین با دقت به حر فهای آقا معلم گوش می داد. فرهاد از انتهای کلاس با خشم به او زل زده بود و زیر لب غُرغُر میکرد:

حالا دوچرخ هی مرا می اندازی! حسابت را می رسم!

درس تمام شد. فرهاد برگه ای از دفترش کند و روی آن نوشت:

«فکر نمی کردم این قدر حسود و کینه ای باشی و چشم دیدن دوچرخه ام را نداشته باشی... » رضا که کنار فرهاد نشسته بود تا چشمش به برگه افتاد با تعجب گفت: منظورت چه كسی است؟

همین امین؟!

همین که زنگ تفریح را زدند، فرهاد برگه را جلوی امین انداخت و گفت: حالا خوب است دوچرخه ات مال خودت نیست! مال پسر عمویت است. خودش دوچرخه ی نو خریده و این را بخشیده به تو!

فرهاد با اخم به سوی درِ کلاس رفت؛ بعد سرش را بر گرداند و گفت: حالا نوبت دوچرخه ات است!

امین سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت. بچه ها یکی یکی از کلاس بیرون رفتند. امین تنها و غمگین، برگه را باز کرد و خواند؛ دلش گرفت؛ نزدیک بود گریه اش بگیرد؛ کنار پنجره ایستاد؛چشمش به فرهاد افتاد که با خشم به طرف دوچرخه ی او می رفت... .